تبليغاتX
سیاوشان

دختران ایرانی نازترین عکسهای ایرانی

عکسهای خفن ایرانی

نازترین عکسهای ایرانی

نازترین عکسهای خارجی

عکس های خارجی

کلیپ عکسهای خفن ایرانی های ایرانی

کلیپهای ایرانی


سیاوشان

اجتماعی فرهنگی ادبی
فقط خاطراته که برا آدم میمونه
+نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت9:25توسط سیاوش |
لحظه دیدار

اشتياقي كه به ديدار تو دارد دل من 

دل من داند ومن دانم وداند دل من

+نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت9:0توسط سیاوش |
آفتابگردان سمبل عشق
+نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت10:32توسط سیاوش |
هی فلانی زندگی شاید همین باشد
پیاده

 

 

 

به من گفتی هوا باش؛ مثل هوا همه جا باش اما کسی تو را نبیند.

گفتی ببخش! ببخش و ایثار کن. به همه زندگی بده اما کسی

 عمق فداکاری ترا نفهمد. به من گفتی طوفان نباش. وزیدن های تند تو را

آسیب می زند، گفتی آرام باش. تندی مکن، بیتابی مکن، خشم مگیر...

گفتی تند باد نباش تا همه ی نگاهها مسیر رفتنت را دنبال کنند.


به من گفتی هوا باش نه باد... باد همه جا نیست،

در اتاق دربسته من نیست، در خلوت تنهایی من نیست،

در لحظه های ناب شمع روشن کردن های بی تو...

در لحظات عشق بازی های کلمه ای...

خواستم هوا باشم. درس اولم همین بود، مگر نه؟

اما نشد. در اشتیاق جوانی ام تندباد می شدم.

عشقم می شد به هم ریختن زلف افکارت. *

از هوس آلود بودن لذت می بردم.

از اینکه نگاه ها مسیرم را بپویند...

به من گفتی عقاب باش. زیستن های

 زمین وارانه قانعت نمی کرد.

اوج رفتن های کوتاه حقیرانه را نمی خواستی.

به من گفتی عقاب باش تا برای تماشایت سرها

 برای تو به بالا  تعظیم کنند.

تا تحسین نگاه هایشان را داشته باشی هنگام پرواز.

 تا حسرت دلهایی را بخری برای آرزوی به جای تو بودن.

خواستم عقاب باشم اما اوج گرفتن همیشه مرا می ترساند.

ترس از دیده نشدن در آن بالاها، ترس از سقوط،

ترس از نداشتن همدمی توی اوج های مرتفع،

ترس از تنها ماندن...

یکی از درسها هم عقاب بودن بود...

اما عزیزم... عزیزم! تو که زیستن های حقیرانه

 قانعت نمی کنند را با من چه کار؟

تو که برای خاکی شدن خودت را سرزنش میکنی

 و مجازات و مرا هم... تو را با من چکار؟

تنها، شنیدن صدایت برای اوج گرفتن روزها مرا بس نیست...

+نوشته شده در سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت12:39توسط سیاوش |
غم زمانه خورم یا ...
+نوشته شده در سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت11:26توسط سیاوش |
نیامدی
+نوشته شده در سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت11:24توسط سیاوش |

یادمون باشه

 که هیچکس رو امیدوار نکنیم  بعد یکدفعه رهاش کنیم

چون خرد میشه میشکنه و آهسته میمیره

یادمون باشه که

قلبمون رو همیشه لطیف نگه داریم

تا کسی که به ما تکیه کرده سرش درد نگیره

یادمون باشه که

قولی رو  که به کسی میدیم عمل کنیم

یادمون باشه که

هیچوقت کسی رو بیشتر از چند روز چشم به راه نذاریم

چون امکان داره زیاد نتونه طاقت بیاره

یادمون باشه که

اگه کسی دوستمون داشت بهش نگیم برو نمیخوام ببینمت

چون زندگیش رو ازش می گیریم

 

 

+نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت11:4توسط سیاوش |
تو هم قوت قلب رنجور من باش
 
 
 
 
قوت قلب
در بيمارستاني ، دو مرد بيمار در يك اتاق بستري بودند . يكي از بيماران اجازه داشت كه هر روز بعد ازظهر يك ساعت روي تختش بنشيند تخت او در كنار تنها پنجره اتاق بود . اما بيمار ديگر مجبور بود هيچ تكاني نخورد و هميشه پشت به هم اتاقيش روي تخت بخوابد . آنها ساعت ها با يكديگرصحبت مي كردند؛ از همسر، خانواده، خانه ، سربازي  تعطيلاتشان با هم حرف ميزدند هر روز بعد از ظهر، بيماري

كه تختش كنار پنجره بود، مي نشست و تمام چيزهايي كه بيرون از پنجره مي ديد، براي هم اتاقيش توصيف مي كرد. بيمار ديگر در مدت اين يك ساعت ، با شنيدن حال و هواي دنياي بيرون، روحي تازه

ميگرفت مرد كنار پنجره از پاركي كه پنجره رو به آن باز مي شد       مي گفت. اين پارك درياچه زيبايي داشت .

مرغابيها و قوها در درياچه شنا مي كردند و كودكان با قايق هاي تفريحي شان در آب سرگرم بودند .

درختان كهن منظره زيبايي به آنجا بخشيده بودند و تصويري زيبا از شهر در افق دوردست ديده مي شد .

مرد ديگر كه نمي توانست آنها را ببيند چشمانش را مي بست و اين مناظر را در ذهن خود مجسم ميكرد و احساس زندگي ميكرد. روزها و هفته ها سپري شد . يك روز صبح ، پرستاري كه براي حمام كردن

آنها آب آورد ه بود ، جسم بي جان مرد كنار پنجره را ديد كه در خواب و با كمال آرامش از دنيا رفته بود .

پرستار بسيار ناراحت شد و از مستخدمان بيمارستان خواست كه آن مرد را از اتاق خارج كنند مرد ديگر تقاضا كرد كه او را به تخت كنار پنجره منتقل كنند . پرستار اين كار را برايش انجام داد و پس از اطمينان از راحتي مرد، اتاق را ترک كرد .آن مرد به آرامي و با درد بسيار ، خود را به سمت پنجره كشاند تا اولين نگاهش را به دنياي بيرون از پنجره بياندازد . حالا ديگر او مي توانست زيباييهاي بيرون را با چشمان

خودش ببيند.هنگامي كه از پنجره به بيرون نگاه كرد ، در كمال تعجب با يك ديوار بلند آجري مواجه شد مرد پرستار را صدا زد و پرسيد كه چه چيزي هم اتاقيش را وادار مي كرده چنين مناظر دل انگيزي را براي او توصيف كند؟ پرستار پاسخ داد : چون آن مرد  اصلأ نابينا بود و حتي نميتوانست اين ديوار را هم ببيند شايد او مي خواسته به تو قوت قلب بدهد .

+نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت10:54توسط سیاوش |
نهایت دوستی

 

يه چشم هميشه بايد توش اشک باشه ، وگرنه ميسوزه .

يه دل هميشه بايد توش غم باشه ، وگرنه می شکنه .
Image and video hosting by TinyPic
يه کبوتر هميشه بايد عشق پرواز داشته باشه ، وگرنه اسير ميشه .

يه قناری بايد به خوش آوازيش ايمان داشته باشه وگرنه ساکت ميشه .

يه لب هميشه بايد توش خنده باشه وگرنه زود پير ميشه .

يه صورت هميشه بايد شاد باشه وگرنه به دل هيچ کس نمی چسبه .

يه دفتر نقاشی بايد خط خطی باشه وگرنه با کاغذ سفيد فرقی نداره .

يه جاده بايد انتها داشته باشه وگرنه مثل يه کلاف سردرگمه .
يه قلب پاک هميشه بايد به يه نفر ايمان داشته باشه وگرنه فاسد ميشه .

يه ديوار بايد به يه تير تکيه کنه وگرنه ميريزه .

يه چشم اشک آلود ، يه دل غم آلود ، يه کبوتر عاشق ، يه قناری خوش آواز ، يه لب خندون ، يه صورت شاد ، يه جاده با انتها ، يه دفتر نقاشی ، يه قلب پاک، يه ديوار استوار ، فقط يه جا معنی داره ،

جائی که :

چشمای اشک آلودت رو من پاک کنم ، دل غم آلودت رو من شاد کنم ، جفت کبوتر عاشقی مثل من باشی ، شنونده آواز قشنگت من باشم ، لبای کوچيکت رو من خندون کنم ، نقاش دفتر خاطرات من باشم ، پاکی قلبت رو با سلامت عشقم معنی کنم ، و فقط از اينکه به من تکيه می کنی احساس مسئوليتم بيشتر ميشه

+نوشته شده در شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت11:25توسط سیاوش |
یک یا حسین تا میر حسین

دیشب صحبت از هر ریا کاری بود

 

دیشب صحبت از مدیر پوشالی بود

 

دیشب صحبت از کار جنجالی بود

 

دیشب صحبت از افترابازی بود

 

دیشب صحبت از کار نادانی بود

 

دیشب صحبت از سیاه کاری بود

 

پیروزی میر حسین در مناظره دیشب

 بر همه شما مبارک

+نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت16:13توسط سیاوش |