تبليغاتX
سیاوشان

دختران ایرانی نازترین عکسهای ایرانی

عکسهای خفن ایرانی

نازترین عکسهای ایرانی

نازترین عکسهای خارجی

عکس های خارجی

کلیپ عکسهای خفن ایرانی های ایرانی

کلیپهای ایرانی


سیاوشان

اجتماعی فرهنگی ادبی

 

+نوشته شده در شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت11:17توسط سیاوش |
نمی دانم چرا ؟

+نوشته شده در شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت10:58توسط سیاوش |
فقط خاطراته که برا آدم میمونه
+نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت9:25توسط سیاوش |
لحظه دیدار

اشتياقي كه به ديدار تو دارد دل من 

دل من داند ومن دانم وداند دل من

+نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت9:0توسط سیاوش |
آفتابگردان سمبل عشق
+نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت10:32توسط سیاوش |
هی فلانی زندگی شاید همین باشد
پیاده

 

 

 

به من گفتی هوا باش؛ مثل هوا همه جا باش اما کسی تو را نبیند.

گفتی ببخش! ببخش و ایثار کن. به همه زندگی بده اما کسی

 عمق فداکاری ترا نفهمد. به من گفتی طوفان نباش. وزیدن های تند تو را

آسیب می زند، گفتی آرام باش. تندی مکن، بیتابی مکن، خشم مگیر...

گفتی تند باد نباش تا همه ی نگاهها مسیر رفتنت را دنبال کنند.


به من گفتی هوا باش نه باد... باد همه جا نیست،

در اتاق دربسته من نیست، در خلوت تنهایی من نیست،

در لحظه های ناب شمع روشن کردن های بی تو...

در لحظات عشق بازی های کلمه ای...

خواستم هوا باشم. درس اولم همین بود، مگر نه؟

اما نشد. در اشتیاق جوانی ام تندباد می شدم.

عشقم می شد به هم ریختن زلف افکارت. *

از هوس آلود بودن لذت می بردم.

از اینکه نگاه ها مسیرم را بپویند...

به من گفتی عقاب باش. زیستن های

 زمین وارانه قانعت نمی کرد.

اوج رفتن های کوتاه حقیرانه را نمی خواستی.

به من گفتی عقاب باش تا برای تماشایت سرها

 برای تو به بالا  تعظیم کنند.

تا تحسین نگاه هایشان را داشته باشی هنگام پرواز.

 تا حسرت دلهایی را بخری برای آرزوی به جای تو بودن.

خواستم عقاب باشم اما اوج گرفتن همیشه مرا می ترساند.

ترس از دیده نشدن در آن بالاها، ترس از سقوط،

ترس از نداشتن همدمی توی اوج های مرتفع،

ترس از تنها ماندن...

یکی از درسها هم عقاب بودن بود...

اما عزیزم... عزیزم! تو که زیستن های حقیرانه

 قانعت نمی کنند را با من چه کار؟

تو که برای خاکی شدن خودت را سرزنش میکنی

 و مجازات و مرا هم... تو را با من چکار؟

تنها، شنیدن صدایت برای اوج گرفتن روزها مرا بس نیست...

+نوشته شده در سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت12:39توسط سیاوش |
غم زمانه خورم یا ...
+نوشته شده در سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت11:26توسط سیاوش |
نیامدی
+نوشته شده در سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت11:24توسط سیاوش |

یادمون باشه

 که هیچکس رو امیدوار نکنیم  بعد یکدفعه رهاش کنیم

چون خرد میشه میشکنه و آهسته میمیره

یادمون باشه که

قلبمون رو همیشه لطیف نگه داریم

تا کسی که به ما تکیه کرده سرش درد نگیره

یادمون باشه که

قولی رو  که به کسی میدیم عمل کنیم

یادمون باشه که

هیچوقت کسی رو بیشتر از چند روز چشم به راه نذاریم

چون امکان داره زیاد نتونه طاقت بیاره

یادمون باشه که

اگه کسی دوستمون داشت بهش نگیم برو نمیخوام ببینمت

چون زندگیش رو ازش می گیریم

 

 

+نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت11:4توسط سیاوش |
تو هم قوت قلب رنجور من باش
 
 
 
 
قوت قلب
در بيمارستاني ، دو مرد بيمار در يك اتاق بستري بودند . يكي از بيماران اجازه داشت كه هر روز بعد ازظهر يك ساعت روي تختش بنشيند تخت او در كنار تنها پنجره اتاق بود . اما بيمار ديگر مجبور بود هيچ تكاني نخورد و هميشه پشت به هم اتاقيش روي تخت بخوابد . آنها ساعت ها با يكديگرصحبت مي كردند؛ از همسر، خانواده، خانه ، سربازي  تعطيلاتشان با هم حرف ميزدند هر روز بعد از ظهر، بيماري

كه تختش كنار پنجره بود، مي نشست و تمام چيزهايي كه بيرون از پنجره مي ديد، براي هم اتاقيش توصيف مي كرد. بيمار ديگر در مدت اين يك ساعت ، با شنيدن حال و هواي دنياي بيرون، روحي تازه

ميگرفت مرد كنار پنجره از پاركي كه پنجره رو به آن باز مي شد       مي گفت. اين پارك درياچه زيبايي داشت .

مرغابيها و قوها در درياچه شنا مي كردند و كودكان با قايق هاي تفريحي شان در آب سرگرم بودند .

درختان كهن منظره زيبايي به آنجا بخشيده بودند و تصويري زيبا از شهر در افق دوردست ديده مي شد .

مرد ديگر كه نمي توانست آنها را ببيند چشمانش را مي بست و اين مناظر را در ذهن خود مجسم ميكرد و احساس زندگي ميكرد. روزها و هفته ها سپري شد . يك روز صبح ، پرستاري كه براي حمام كردن

آنها آب آورد ه بود ، جسم بي جان مرد كنار پنجره را ديد كه در خواب و با كمال آرامش از دنيا رفته بود .

پرستار بسيار ناراحت شد و از مستخدمان بيمارستان خواست كه آن مرد را از اتاق خارج كنند مرد ديگر تقاضا كرد كه او را به تخت كنار پنجره منتقل كنند . پرستار اين كار را برايش انجام داد و پس از اطمينان از راحتي مرد، اتاق را ترک كرد .آن مرد به آرامي و با درد بسيار ، خود را به سمت پنجره كشاند تا اولين نگاهش را به دنياي بيرون از پنجره بياندازد . حالا ديگر او مي توانست زيباييهاي بيرون را با چشمان

خودش ببيند.هنگامي كه از پنجره به بيرون نگاه كرد ، در كمال تعجب با يك ديوار بلند آجري مواجه شد مرد پرستار را صدا زد و پرسيد كه چه چيزي هم اتاقيش را وادار مي كرده چنين مناظر دل انگيزي را براي او توصيف كند؟ پرستار پاسخ داد : چون آن مرد  اصلأ نابينا بود و حتي نميتوانست اين ديوار را هم ببيند شايد او مي خواسته به تو قوت قلب بدهد .

+نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت10:54توسط سیاوش |
نهایت دوستی

 

يه چشم هميشه بايد توش اشک باشه ، وگرنه ميسوزه .

يه دل هميشه بايد توش غم باشه ، وگرنه می شکنه .
Image and video hosting by TinyPic
يه کبوتر هميشه بايد عشق پرواز داشته باشه ، وگرنه اسير ميشه .

يه قناری بايد به خوش آوازيش ايمان داشته باشه وگرنه ساکت ميشه .

يه لب هميشه بايد توش خنده باشه وگرنه زود پير ميشه .

يه صورت هميشه بايد شاد باشه وگرنه به دل هيچ کس نمی چسبه .

يه دفتر نقاشی بايد خط خطی باشه وگرنه با کاغذ سفيد فرقی نداره .

يه جاده بايد انتها داشته باشه وگرنه مثل يه کلاف سردرگمه .
يه قلب پاک هميشه بايد به يه نفر ايمان داشته باشه وگرنه فاسد ميشه .

يه ديوار بايد به يه تير تکيه کنه وگرنه ميريزه .

يه چشم اشک آلود ، يه دل غم آلود ، يه کبوتر عاشق ، يه قناری خوش آواز ، يه لب خندون ، يه صورت شاد ، يه جاده با انتها ، يه دفتر نقاشی ، يه قلب پاک، يه ديوار استوار ، فقط يه جا معنی داره ،

جائی که :

چشمای اشک آلودت رو من پاک کنم ، دل غم آلودت رو من شاد کنم ، جفت کبوتر عاشقی مثل من باشی ، شنونده آواز قشنگت من باشم ، لبای کوچيکت رو من خندون کنم ، نقاش دفتر خاطرات من باشم ، پاکی قلبت رو با سلامت عشقم معنی کنم ، و فقط از اينکه به من تکيه می کنی احساس مسئوليتم بيشتر ميشه

+نوشته شده در شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت11:25توسط سیاوش |
یک یا حسین تا میر حسین

دیشب صحبت از هر ریا کاری بود

 

دیشب صحبت از مدیر پوشالی بود

 

دیشب صحبت از کار جنجالی بود

 

دیشب صحبت از افترابازی بود

 

دیشب صحبت از کار نادانی بود

 

دیشب صحبت از سیاه کاری بود

 

پیروزی میر حسین در مناظره دیشب

 بر همه شما مبارک

+نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت16:13توسط سیاوش |
چرا ميرحسين موسوي ؟

من ، میر حسین موسوی

فرزند کوچک انقلاب اسلامی به صحنه آمدم

چون...

 

 

آمده ام تا کرامت انسان ها را پاس بدارم.

آمده ام تا از حق ملت برای اطلاع از امور کشور دفاع کنم

و حامی گردش آزادانه و شفاف اطلاعات برای مردم، این ولي ینعمتان دولتها

باشم.

آمده ام تا از آزادی اندیشه و بیان پاسداری کنم و مدافع آزاد یهای مصّرح در

قانون اساسی باشم.

آمده ام تا با دستور کار قرار دادن فرمان هشت ماد ه ای امام خویش، آن را از

نو، چراغی تابنده در مسیر تحقق حقوق شهروندی و حفظ حریم خصوصی

قرار دهم.

آمده ام تا وسیله ای باشم برای بازگرداندن اقتدار، عزت و هویت ایرانی.

آمده ام تا با تنش زدایی و تعامل سازنده، روابط بهتری میان کشورمان ایران

و جهان برقرار کنم تا فضا را برای توسعه کشور بگشایم، و احترام به ایرانیان

را در جهان تامین کنم.

آمده ام تا راهی و همراهی باشم برای رفتن به سوی

آمد ه ام تا با تنش زدایی و تعامل سازنده، روابط بهتری میان

کشورمان ایران و جهان برقرار کنم تا فضا را برای توسعه کشور

بگشایم، و احترام به ایرانیان را در جهان تامین کنم

... آمد ه ام چون روندهای سیاسی، اقتصادی و فرهنگی موجود را

نگرا نکننده یافتم

آمده ام در حالی که راهی ساده و یک شبه برای مشکلات اقتصادی کشور

و مر دم نمی شناسم، و معضالت امروز را ناشی از چار هجوی یهای شتاب

زده، یک شبه و یک نفره، مي یبینم.

آمده ام تا ساختار آسیب خورده اداره کشور را از طریق احیای دستگاه برنامه

ریزی و مدیریت، استقرار شوراهای مهمی که نماد خرد جمعی مردم ما بوده

اند و تعطیل شدند،ترمیم کنم.

آمده ام تا به صورت صریح و روشن از تولید ملی در کشاورزی و صنعت و

همه فعالیتهای مفید اقتصادی

پشتیبانی کنم.

آمده ام تا حامی مستضعفین باشم. آنانی که فشار تورم

قامتشان را خم کرده و سیاستهای نادرست اقتصادی

عزت شان را نشانه رفته است.

آمده ام تا اشتغال را دغدغه هر روزه دولت قرار دهم.

آمده ام تا با گسترش بیمه های همگانی قدمی در جهت

آزادی اقشار مردم از فقر و رهایی آنها از نیاز بردارم.

اقشاری که استقلال کشور و عظمت جمهوری اسلامی مرهون

فداکاری و فضیل تهای آنهاست و هیچکس نیست که بتواند

نقش آنان را در استقرار نظام فراموش کند، یا حماس ههایی

را که فرزندان مرزدارشان در دفاع مقدس آفریده اند، از

یاد ببرد.

آمد ه ام تا با تشکیل دولتی فرهنگی مدافع فرهنگ

غیردولتی و غیر دستوری باشم و میان دولت و گرو ههای

مرجع هنرمندان و روشنفکران، دانشگاهیان، روحانیان و

تمامي  نخبگان رابطه ای دوستانه و خ قّال در جهت اهداف و

آرما نهای کشور برقرار کنم، و آمده ام تا با الهام از شهیدان

در خدمت اعتلای میهن اسلامی باشم.

اینجانب آمده ام تا با کمک و همراهی همگان در جهت

تحقق جامعه ای پر از امید و نشاط تلاش کنم. این آرمانی

است که همه در برابر آن مسوولند.

شرایط و حوادث، خواستی عمومی و مستقل از تمایلات

گروهی و صنفی برای بهبود فراهم آورده است که

بزرگ ترین سرمایه ما در مسیر پیش روست. ما نمی توانیم

این سرمایه بزرگ را نادیده بگیریم و نباید با سرایت دادن

تفاو تهای خود به متن جامعه آن را از دست بدهیم؛ لذاست

که اینجانب با اعلام گفتمانی که از همان روز نخست آن را

در معرض نگاه ملت شریف قرار داده ام و همواره پذیرای

اصلاح اصولگرایانه در آن هستم،

در عین دوستی با طیفهای

متنوع سیاسی و سپاسگزاری

از تمام احزاب و تشک لهایی که

به حمایت از پشتیبانی از این

خدمتگزار مردم پرداختند،

مستقل پا به صحنه می گذارم

تا مرزبند یهای جناحی، این راه

روشن را مسدود نکند.استقلال

اینجانب نه از سر تکروی

یا استغنا که از روی استمداد

از تمامی توان هایی است که

سعادت کشور منوط به همکاری

آنان است.

امیدوارم نتیجه فعالیتهای

عادی ای که به مدد همه

شایستگان کشور از زنان و مردان و از تمامی گرای شها،

اقشار،زو مذاهب و ادیان حاصل خواهد شد، پاسخی مناسب

به اعتماد تمامی کسانی باشد که اینجانب را در خور حمایت

یافتند.

میدانم که طی این طریق جز با توکل بر الطاف الهی

و همدلی، همفکری و همگامی مردم عزیز و یاری رهبر

فرزانه انقلاب میسر نمی شود.

اطمینان دارم که ملت شریف ایران هوشمندانه تحولات

کشور را دنبال م یکنند و با شرکت مسوولانه در انتخاباتی که

آینده این سرزمین را رقم خواهد زد به وظیفه انسانی، ملی

و دینی خود عمل خواهند کرد و راهی را برخواهندگزید

که خیر عمومی در آن است.

همچنین ایمان دارم که خداوند همه تلاشگران در مسیر حق

را که ملت مجاهد ما بی تردید از جمله آنانند با حمای تهای

خود یاری خواهد فرمود.

والذین جاهدوا فینا لنهدینهم سبلنا و ان الله لمع المحسنین

و ما توفیقی الا بالله علیه توکلت و الیه انیب

 خاتمی:

مهندس موسوی به معنای واقعی

یك دیندار روشنفكر است

 

+نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت15:50توسط سیاوش |
طناب نجات
داستان را در دلتان با صداي بلند و با توجه بخوانيد. مطمئنا تا سال ها آن را در خاطر خواهيد داشت.
داستان درباره يك كوهنورد است كه مي خواست از بلندترين كوه ها بالا برود او پس از سال ها آماده سازي، ماجراجويي خود را آغاز كرد ولي از آنجا كه افتخار اين كار را فقط براي خود مي خواست، تصميم گرفت تنها از كوه بالا برود.
او سفرش را زماني آغاز كرد كه هوا رفته رفته رو به تاريكي ميرفت ولي قهرمان ما به جاي آنكه چادر بزند و شب را زير چادر به شب برساند، به صعودش ادامه داد تا اين كه هوا كاملاٌ تاريك شد.
به جز تاريكي هيچ چيز ديده نميشد سياهي شب همه جا را پوشانده بود و مرد نميتوانست چيزي ببيند حتي ماه وستاره ها پشت انبوهي از ابر پنهان شده بودند . كوهنورد همانطور كه داشت بالا ميرفت، در حالي كه چيزي به فتح قله نمانده بود، ناگهان پايش ليز خورد و با سرعت هر چه تمامتر سقوط كرد..
سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سرشار از هراس، تمامي خاطرات خوب و بد زندگي اش را به ياد مي آورد. داشت فكر ميكرد چقدر به مرگ نزديك شده است كه ناگهان احساس كرد طناب به دور كمرش حلقه خورده و وسط زمين و هوا مانده است.
حلقه شدن طناب به دور بدنش مانع از سقوط كاملش شده بود. در آن لحظات سنگين سكوت، چاره اي نداشت جز اينكه فرياد بزند:
“خدايا كمكم كن”. ناگهان صدايي از دل آسمان پاسخ داد از من چه ميخواهي ؟

 - نجاتم بده.
- واقعاٌ فكر ميكني ميتوانم نجاتت دهم.
- البته تو تنها كسي هستي كه ميتواني مرا نجات دهي.
- پس آن طناب دور كمرت را ببر
براي يك لحظه سكوت عميقي همه جا را فرا گرفت و مرد تصميم گرفت با تمام توان به طناب بچسبد و آن را رها نكند.
روز بعد، گروه نجات آمدند و جسد منجمد شده يك كوهنورد را پيدا كردند كه طنابي به دور كمرش حلقه شده بود در حاليكه تنها يك متر با زمين فاصله داشت!!
و شما؟ شما تا چه حد به طناب زندگي خود چسبيده ايد؟ آيا تا به حال شده كه طناب را رها كرده باشيد؟
هيچگاه به پيامهايي كه از جانب خدا برايتان فرستاده ميشود شك نكنيد.
هيچگاه نگوييد كه خداوند فراموشتان كرده يا رهايتان كرده است.
هيچگاه تصور نكنيد كه او از شما مراقبت نميكند و به ياد داشته باشيد خدا همواره مراقب شماست.

  
 
+نوشته شده در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت10:6توسط سیاوش |
بر سنگ مزارم

 

اگر روزي دلت لبريز غم بود

 

گزارت بر مزار كهنه ام بود

 

بگو اين بي نصيب خفته در خاك

 

 يه روزي عاشق ديوانه ام بود

 

+نوشته شده در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت9:44توسط سیاوش |
شب عاشقا

شب … شب یه حس قشنگی تو دلش داره … شاید نشه با کلمات گفت که چه حسی داره

ادم دلش میخواد تا صبح بشینه یه بند حرف بزنه حالا چه حرفی؟ نمیدونم …

حس حرف زدن تو شبا گل میکنه حس عاشقی، نمیدونم شاید من اینطوریم اما بی خود نیست که میگن شبا رو واسه عاشقا گذاشتن…

خدا کنه بتونیم نعمت شب رو درک کنیم.

مطمئنم شب علاوه بر اینکه برای عاشقای زمینی ساخته شده برای عشقای آسمونی هم هست… عشق به خدا

زمزمه کردن اسم قشنگش … یاد کردنش، راز گفتن باهاش … فکر نمیکنم هیچ دردل عاشقی ای به دردل با خدای عاشقا برسه

خدایی که تمام عشق از اون سرچشمه میگیره .. خدایی که خودش دلای عاشقا رو بهم گره میزنه…

خدای همه خوبیها خدای آسمونا و زمین…. خدای ماه، خدای خورشید، خدای ستاره های قشنگ، خدا همه هستی، خدایی که شایسته دوست داشتنه

خدای خالق عشق … خدا زیبای زیبا آفرین

فکر میکنم شب واسه این تو دلش حس قشنگی داره که خدا شبو واسه خودش و عاشقای خودش آفریده … واسه اینکه فرصتی بهشون بده تا بتونن قشنگ نگاش کنن از نزدیک… بدون واسطه … بی پرده …

اون نزدیکه … میدونم … اما توی روز به هزار دلیل پرده ها قطور میشه و فاصله عاشقا با پروردگار بیشتر میشه، اما شب نه، شب با اینکه سیاه و تاریکه اما یه سری حجاب ها برداشته میشه فاصله ها کم میشه

عشق ها نمایان میشه حس عاشقی بروز میکنه… دل میلرزه چشم نمناک میشه… حس عاشقی نمودار میشه… کافیه عاشق چشم دلشو باز کنه و ببینه که توی آسمون پر ستاره در حال پروازه و جز خدای آسمون هیچ کس نگاهش نمیکنه

وااااااااااااااااای چه حس قشنگیه وقتی که بدونی کسی جز اون نگات نمیکنه بدونی که حواسش بهت هست، بدونی که تا عمممممممممق دلت رو میخونه. اون حرفایی که ته تهای دلت گیر کرده رو میدونه

اون چیزایی که هیییییییییچ کس نمیدونه… چه حس خارق العاده ای چه حس غیر قابل وصفی …

عاشقا هر چند عاشقی قشنگه هر چند عشق خیلیییییییی زیباست خیلی لذت بخشه اما اگر این عشقو نچشید انگار هیچ عشقی رو حس نکردید… هر چقدر معشوق شما قشنگ باشه خدای معشوق آفرین قشنگ تره…

عشق به اون از هر عشقی زیبا تره عشق به تمام زیبایی هاست.

نزدیک شدن به اون، راز گفتن با اون، درد دل کردن با اون …

به هر کسی فرصت داده نمیشه به هر کسی اجازه نمیدن.

معشوق خودشو قایم نمیکنه اما در حجاب میره و به کسی که عاشق نباشه اجازه نمیده ببیندش …

کسی که دنیا براش عزیزتر باشه معشوق نیست.. کسی که دلبسته چیزای بی ارزش باشه ارزش گوهری چون او رو نمیفهمه

کسی که خواهان یاقوت نباشه به شیشه دل میبنده.

کسی که مزه عشق رو نچشیده باشه حاضر نیست سختی های رسیدن به معشوق رو تحمل کنه…

اگر عاشق نیستی … لااقل بعضی وقتا به دلت اجازه بده پرواز کنه … به نزدیکی دنیای عاشقا برسه، بهش فرصت بده از اطرافش جدا بشه … اونوقتی که دلت تنگ میشه و میگیره … از عشقای زمینی … از فرصت استفاده کن …از شب … به تماشای ماه بشین و خدای ماه رو یاد کن … مطمئن باش خودش بهت اجازه داده یه لحظه بهش نزدیک بشی یه لحظه بهش فکر کنی و خودش تا ته دلت رو خونده

خوده خدا، خدا شب، خدای ماه، خدای عشق، خدای عاشقی، خدای زیبای زیبا آفرین

خدای عاشقا

اونوقت نیازی نیست از حست بگی   اون حست رو تا آخرش میخونه فقط با نگاه باهاش حرف بزن، اون میدونه… فقط کافیه دل رو رها کنی

(458)

+نوشته شده در شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت18:24توسط سیاوش |
برای تو...

 

  

  مگه ميشه رنگ زرد کهربايی باشه و

                            رنگ چشم های تو  فراموش بشه              

  مگه ميشه پاکيه آب روون باشه و

                 دست های نجيب تو فراموش بشه 

  مگه ميشه گله ای اقاقيا باشه و

                عطر تو فراموش بشه

  مگه ميشه کوچه باغ خاطرات من و تو باشه و

            حس کردن گرمای وجود تو فراموش بشه

  مگه ميشه صدای قناري های عاشق همسايمون باشه و

                            فرياد "دوستت دارم های تو" فراموش بشه

  مگه ميشه يادگاري های تو باشه و

                       اسم تو فراموش بشه

  مگه می شه تو خودت باشی و

                        زندگی برای من فراموش بشه

  مگه ميشه دوباره عشق بياد کنار من باشه و

                  عشق تو فراموش بشه

  مگه ميشه لابلای برگ های دفتر خاطرات" من"

          ياد خاطرات خوب تو فرا موش بشه 

ولی .... ولی ....  

                            

 

+نوشته شده در شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت7:47توسط سیاوش |
سرگذشت عشق

يادم مياد باز اون روزا
که بودن  از جنس خدا
براي با تو بودن
هر روز ميکردم دعا

فرشته بودي واسه من
پاک و منزه از گناه
دور از همه سياهيا
جدا بودي از آدما

با ديدنت پر ميزدم
با اين خيال و فکر و حال
که تو هم منو دوستم داري
ميرفتم تا آسمونا

تموم شد اين خاطره ها
منو تو مال هم شديم
واسه يه عشق پاک و ناب
همدل و هم قسم شديم

براي  تو هديه دادم
حلقه اي از ستاره ها
تا که بدونن همگي
دوستت دارم خيلي زياد

هلهله عاشقيمون
پيچيد ميون آدما
گفتن همه از عشقمون
چون عشق ليلي مجنونا

تا رسيد اون شب سياه
اشک و ديدم توي چشات
با هق هقت گفتي بهم
دوستت ندارم به خدا

تموم دنيا يه دفه
خراب شد روي سرم
گفتم برو شوخي نکن
ديگه نگو از اين جکا

گفتي آره اين يه جکه
از اون جکاي گريه دار
اما داره حقيقت
شب و روزم شده فنا

گفتم چرا گفتم چرااااا
تو که دلت پيشم نبود
چرا گفتي دوستم داري
چرا منو گولم زدي
گفتي فقط منو داري

گفتي تو رو دوستت دارم
اما نه اندازه اون
گفتي ميخوام برم ديگه
هميشه باشم پيش اون

گفتم برو ولي بدون
دوستت داشتم تا پاي جون
اين آخرين شعر منو
توي غروب عشق  بخون


+نوشته شده در سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت11:37توسط سیاوش |
گلایه

دستی ز کرم به شانه ی ما نزدی

بالی به هوای دانه ی ما نزدی

دیری است دلم چشم براهت دارد

ای عشق ٬ سری به خانه ی ما نزدی.

 

دفتر عمر مرا٬

با وجود تو شکوهی دیگر٬

رونقی دیگر هست

می توانی تو به من٬

زندگانی بخشی٬

یا بگیری از من٬

آنچه را می بخشی.

+نوشته شده در دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت9:58توسط سیاوش |
شبه

 

اي نگاهت نخي از مخمل و از ابريشم

چند وقت است که هر شب به تو مي‌انديشم

    به تو آري به تو، يعني به همان منظره دور

    به همان سبز صميمي، به همان باغ بلور

        به همان سايه، همان تصويري

        که سراغش ز غزلهاي خودم مي‌گيري

                به همان زل زدن از فاصله دور به هم

                يعني آن شيوه فهماندن منظور به هم

به تبسّم... به تکلم... به دلارايي تو

به خموشي... به تماشا... به شکيبايي تو

                به سخنهاي تو با لهجه شيرين سکوت

                به قدمهاي تو در برکه غمگين سکوت

شبهي چند شب است آفت جانم شده است

اول نام کسي ورد زبانم شده است

            در من انگار کسي در پي افکار من است

            يک نفر مثل خودم عاشق ديدار من است

                        يک نفر ساده چنان ساده که از ساده‌گيش

                        ميتوان يک شبه پي برد به دلدادگيش

آه اين خواب گران‌سنگ، سبکبار شده

بر سر خواب من افتاده و آوار شده

            در من انگار کسي در پي افکار من است

            يک نفر مثل خودم تشنه ديدار من است

                        يک نفر سبز چنان سبز که از سر سبزيش

                        ميتوان پل زد از احساس خدا تا دل خويش

اي بيرنگ تر از آينه يک لحظه بايست

راستي... اين شَبَه هر شب تصوير تو نيست؟

            اگر اين حادثه هر شب تصوير تو نيست

            پس چرا رنگ تو و آينه اينقدر يکي‌ست

                            حتم دارم تويي آن شبه آينه پوش
                            عاشقي جرم قشنگيست به انکار مکوش

 

آري آن سايه که شب آفت خوابم شده بود

                آن الفبا که همه ورد زبانم شده بود

                        اينک از پشت دل، آيينه پيدا شده است

                                و تماشاگر اين سيل تماشا شده است

                                      آن الفباي دبستاني دلخواه تويي

                                      عشق من آن شبه شاد شبانگاه تويي

+نوشته شده در شنبه هشتم فروردین 1388ساعت10:25توسط سیاوش |
"صبركن... "

.لحظه‌اي، آخر درنگي، بيش از اينها، صبر كن

من به تو دل داده‌ام، تا جان ندادم، صبر كن


لحظه‌اي با من بمان اين عشق را انديشه كن
درد جان با رفتنت درمان ندارد، صبر كن


مي به جامم ريختي، مستم ز بوي موي تو
ديده‌ام با تو ببيند زندگاني، صبر كن


ديگر اينجا رازقي‌ها بوي نفرت مي‌دهند
گر بخواهي بوي عشق اينجا شنيدن، صبر كن


دل حديث توبه‌ي عشق تو را خواند ولي
دم به دم طالبتر از ماهي شود جان، صبر كن


غم ز هجرت ديده گريان تن بلاجان كرده‌است
گر نخواهي غم زدودن لحظه‌اي كم صبر كن


من نگويم تا ابد ماندن به پيش من وليك
غم فزوني مي‌كند گويد همينك صبر كن


عشق را درمان نباشد، جز وصال روي تو
تا در آتش سوختن را بر نكردي، صبر كن


اين شكستن را ز من بين و دمي آهسته‌تر
مي‌روي روزي وليكن، اينك اينجا صبر كن

+نوشته شده در شنبه هشتم فروردین 1388ساعت9:19توسط سیاوش |
ای خوب ترین یادآور باغبان

ای خوب !

یاد قلبت باشد , یک نفر هست که اینجا

بین آدم هایی , که همه سرد و غریبند باتو

تک و تنها به تو می اندیشد

و کمی

دلش از دوری تو دلگیر است...

مهربانم ای خوب!

یاد قلبت باشد,یک نفر هست که چشمش

به رهت دوخته بر در مانده

و شب و روز دعایش این است ,

زیر این سقف بلند, هر کجا هستی , به سلامت باشی

و دلت همواره , محو شادی و تبسم باشد...

مهربانم ای خوب!

یاد قلبت باشد

یک نفر هست که دنیایش را

همه ی هستی و رویایش را, به شکوفایی احساس تو پیوند زده

و دلش می خواهد, لحظه ها را با تو , به خدا بسپارد...

مهربانم ای خوب!

یک نفر هست که با تو

 تک و تنها ,  با تو

پر اندیشه  و شعر است و شعور!

 پر احساس و خیال است و سرور!

مهربانم !این بار , یاد قلبت باشد

یک نفر هست که با تو

به خداوند جهان نزدیک است

و به یادت هر صبح , گونه سبز اقاقی ها را

از ته قلب و دلش می بوسد

و دعا می کند این بار که تو

با دلی سبز و پر از آرامش , راهی خانه خورشید شوی

و پر از عاطفه و عشق و امید

 به شب معجزه و آبی فردا برسی...

 

+نوشته شده در چهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت10:8توسط سیاوش |
باغبان هم رفت و من دوباره .............
امروز تقریباْ آخرین روزهای سال ۱۳۸۷ می تونم بگم بعد از ۲۲ سال دوباره اون واقعه تلخ  رخ داد و من دوباره .....

نمی دونم شاید دوباره داشتم مورد آزمون قرار می گرفتم اما من که تو ی این سال ها  بارها و بارها امتحانمو پس دادم چرا دوباره ؟

چند روزی بود فکر می کردم آدما چطور یه دفعه از هم سیر میشن با یک نسیم زود آشفته و سر در گریبون میشن؟

چطوریه که یه نسیم . یه باغبون یه دفعه همه چیزشون میشه و یه دفعه هم همون نسیم و همون باغبون ........

در هر صورت سال بسیار خوب ُ خوش و سعادتمندی را برای همه از ته دل آرزو می کنم .

 

باغبان گر پنج روزی صحبت گل بایدش

 

 باغبان گر پنج روزی صحبت گل بایدش

بر جفای خار هجران صبر بلبل بایدش

 

ای دل اندربند زلفش از پریشانی منال

مرغ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدش

 

رند عالم سوز را با مصلحت بینی چه کار

کار ملک است آن که تدبیر و تامل بایدش

 

تکیه بر تقوا و دانش در طریقت کافریست

راهرو گر صد هنر دارد توکل بایدش

 

با چنین زلف و رخش بادا نظربازی حرام

هر که روی یاسمین و جعد سنبل بایدش

 

نازها زان نرگس مستانه‌اش باید کشید

این دل شوریده تا آن جعد و کاکل بایدش

 

ساقیا در گردش ساغر تعلل تا به چند

دور چون با عاشقان افتد تسلسل بایدش

 

کیست حافظ تا ننوشد باده بی آواز رود

عاشق مسکین چرا چندین تجمل بایدش

 

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت8:40توسط سیاوش |
بی قراری

نسیم

کاش معنای عشق را بهتر میدانستی...

 روزگار غریبی است...

به کدامین گناه ناکرده این گونه مجازاتم مي كني ...

نفرت تو از من بدترین مجازات برای هر دوی ما است...

و اینک مي گويي خداحافظ!

تقدیم به تو که یک روز باز خواهی آمد...

تو که عشق را سخاوت براي من میدانی...

نه این که بیندیشی به گداییش آمده ام!

برای تو می نویسم تو که حرفهای دلم را خوب می فهمی...

برای تو که از من دوری...

خیلی دور...

برای تو که این روزها به تو محتاجم...

 این روزها که هنوزنیامده رفتي ...

تو که نمی گویی تمام دوستت دارم های تو خیالي بوده...

خیال...

تو که نمی گویی آن عشق شیرین خاطره بوده...

خاطره...

تویی که دستهایت هنوز هم گرمترین دستهای دنیاست...

تویی که به عاشقی ام نمی خندی...

تویی که حافظ را باور داری...

تویی که عطر نفس هایت همیشه با من است..

تویی که باغبان گم شده  منی...

تو که روزی خواهی آمد...

میدانم...

میدانم روزی

خواهی آمد...

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت13:52توسط سیاوش |
گلایه

سخني بايادآور جواني باغبان

هر وقت دل کسی رو شکستی 1 میخ بزن تو دیوار

  هر وقت که دلشو به دست اوردی اون میخ

رو از دیوار در بیار ولی جای اون میخ همیشه رو دیوار میمونه

ميگن:


دل که رنجيد از کسي خرسند کردن مشکل است


شيشه ي بشکسته را پيوند کردن مشکل است


کوه را با آن بزرگي مي توان هموار کرد


حرف ناهموار را ، هموار کردن مشکل است

 

واقعا چقدر اين دو بيت شعر مصداق داره؟


ما آدما تا چه حد مي تونيم از گناه و تقصير اطرافيانمون بگذريم؟

چقدر مي تونيم ببخشيم؟


حتما براتون پيش اومده که از دوست و عزيزي سخت رنجيده باشيد،

 از رفتاري که انجام داده و يا از حرفي که خواسته يا نا خواسته گفته.

 خيلي از اعمال و رفتار اطرافیان رو شايد بشه يه جوري توجيهش

کرد ، اما...بعضي از حرفا رو هر چي باهاشون کلنجار ميري هيچ

جوره نميتوني هضمشون کنی! اونوقته که ميشه دليل حرف قدما و

بزرگان رو فهميد که چرا اينقدر به اهميت مراقبت زبان تاکيد مي

کردند بياييم مواظب اعمال و رفتارمون و مهمتر از اينها زبان و

گفتارمون باشيم ، تا خدايي نکرده براي هيچ کس تداعي کننده ي اين

 شعر نباشيم: دل که رنجيد از کسي...

 

از او که رفته نباید رنجشی به دل گرفت

آنکه دوستش داریم همه گونه حقی بر ما دارد

حتی حق آنکه دیگر دوستمان  نداشته باشد

نمی توان از او رنجشی به دل گرفت

بلکه باید تنها از خود رنجید

که چرا باید آنقدر شایسته ی محبت نباشیم که دوست ما را ترک کند ...

 

و این خود دردی کشنده است ...

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت12:41توسط سیاوش |
سخنی با ....

تقدیمی صادقانه به یادآور جوانی  باغبان

زندگي آنچه زيسته ايم نيست

بلكه چيزي است كه به ياد مي آوریم

تا روايتش كنيم

دوباره ميخوام خاطرات رو ورق بزنم

دوباره گذشته روتكرارمیكنم اما نميدونم ازكجا شروع كنم

فرقي نميكنه ازكجا شروع كنم ازهرجا كه شروع كنم شيرين نيست

ازهرجا كه بگم تلخه

همش خاطرات شيرين كه تلخ شد.همش بي وفايي

بعضي ها ميگن بيخيالش ديوونه باش

كاش ديوونه بودم ديوانگي هم عالمي داره

هيچ كس به ديوانه خرده  نميگيره كسي سرزنشش نميكنه

عاقل نباش كه غم ديگران خوري

ديوانه باش تاغمت ديگران خورند

زيباترين گل با اولين باد پاييزي پرپرشد

با وفاترين دوست به به یکباره بي وفاشد

 اما تاحالا ازخودمون پرسيديم اين ديوانه ازاول ديوانه بود؟

يا ديوانه شد؟

اگرديوانه شدچرا ديوانه شد؟

اين ديوانگي ارزشش ازهرعاقل بودني بيشتره

ديوانگي براي عشق

ديوانه شدن ازبي وفايي

ديوانه شدن بخاطرهمه حرف های قشنگي كه شنيدي

ديوانه اي كه هنوزبا ياد اون زندگي ميكنه

هنوز فكرميكنه كه هرجفايي كه ديده همش يه خواب بوده

هنوز با نفسهاي سردش اميد به روزهاي گرم داره

هنوز با قلب يخ زده اميد به تابش آفتاب داغ داره

آری نسیم  یادآوری آن دوران ها ...

افسوس که باد خزان در آغاز شکفتن بهار

بار دیگر همه خوشی هایم را با خود برد

چگونه؟

چرا ؟

کاش می دانستم که چه شد ؟

چه چیزی سبب سازش گردید ؟

نمی دانم من مقصرم یا تو؟

ولی می دانم  تقصیری در کار نیست

نمی دانم می شود :

سرنوشت را دوباره از سرنوشت......

فقط می توانم بگویم ...

کاش نمی دیدمت که اینگونه از تو جدا شوم

گونه ای که لایقش نبودم

همین .....

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت11:49توسط سیاوش |
آینه در آینه

آينه درآينه

تقدیم به :

یادآور جوانی باغبان

مژده بده ، مژده بده ، يار پسنديد مرا

سايه او گشتم و او برد به خورشيد مرا

 

جان دل و ديده منم ، گريه خنديده منم

يار پسنديده منم ، يار پسنديد مرا

کعبه منم ، قبله منم ، سوی من آريد نماز

کان صنم قبله نما خم شد و بوسيد مرا

 

پرتو ديدار خوشش تافته در ديده من

آينه در آينه شد : ديدمش و ديد مرا

آينه خورشيد شود پيش رخ روشن او

تاب نظر خواه و ببين کاينه تابيد مرا

 

گوهر گم بوده نگر تافته بر فرق فلک

گوهری خوب نظر آمد و سنجيد مرا

نور چو فواره زند بوسه بر اين باره زند

رشک سليمان نگر و غيرت جمشيد مرا

 

هر سحر از کاخ کرم چون که فرو می نگرم

بانگ لک الحمد رسد از مه و ناهيد مرا

چون سر زلفش نکشم سر ز هوای رخ او

باش که صد صبح دمد زين شب اميد مرا

 

پرتو بی پيرهنم ، جان رها کرده تنم

تا نشوم سايه خود باز نبينيد مرا

 

 

+نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت10:4توسط سیاوش |
بهار می آید

آرزوی بهار

تقدیم به:

 یادآور جوانی باغبان

در گذرگاهی چنين باريک

در شبی اين گونه دل افسرده و تاريک

کز هزاران غنچه لب بسته اميد

جز گل يخ هيچ گل در برف و در سرما نمی رويد

من چه گويم تا پذيرای کسان گردد

من چه آرم تا پسند بلبلان گردد

من در اين سرمای يخبندان چه گويم با دل سردت

من چه گويم ای زمستان با نگاه قهر پروردت

با قيام سبزه ها از خاک

با طلوع چشمه ها از سنگ

با سلام دلپذير صبح

با گريز ابر خشم آهنگ

سينه ام را باز خواهم کرد

همره بال پرستو ها

عطر پنهان مانده انديشه هايم را

باز در پرواز خواهم کرد.

گر بهار آيد

گر بهار آرزو روزی بع بار آيد

اين زمين های سراسر لوت

لاغ خواهد شد

سينه اين تپه های سنگ

از لهيب لاله ها پر داغ خواهد شد.

آه اکنون دست من خالی است

بر فراز سينه ام جز بته هايی از گل يخ نيست

گر نشانی از گل افشان بهاران باز می خواهيد

دور از لبخند گرم چشمه خورشيد

من به اين نازک نهال زردگونه بسته ام اميد.

هست گلهايی در اين گلشن که از سرما نمی ميرد

وندر ين تاريک شب تا صبح

عطر صحراگسترش را از مشام ما نمی گيرد.

 

+نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت9:59توسط سیاوش |
بهار را باور کن

بهار را باور کن

تقدیم به آن که تجربه گذشته اش را با بودن با من می آزماید

 ( یادآور جوانی باغبان )

باز کن پنجره ها را که نسيم

روز ميلاد اقاقی ها را جشن می گيرد

و بهار

روی هر شاخه کنار هر برگ

شمع روشن کرده است

همه چلچله ها برگشتند

و طراوت را فرياد زدند

کوچه يکپارچه آواز شدست

و درخت گيلاس

هديه جشن اقاقی ها را

گل بدامن کرده است

باز کن پنجره ها را ايدوست

هيچ يادت هست

که زمين را عطشی وحشی سوخت؟

برگها پژمردند ؟

تشنگی با جگر خاک چه کرد؟

هيچ يادت هست؟

توی تاريکی شبهای بلند ،

سيلی سرما با تاک چه کرد؟

با سر و سينه گلهای سپيد

نيمه شب باد غضبناک چه کرد؟

هيچ يادت هست؟

حاليا معجزه باران را باور کن

و سخاوت را در چشم چمنزار ببين

و محبت را در روح نسيم

که در اين کوچه تنگ

با همين دست تهی

روز ميلاد اقاقی ها را

جشن می گيرد !

خاک جان يافته است

تو چرا سنگ شدی ؟

تو چرا اينهمه دلتنگ شدی؟

باز کن پنجره ها را ...

                    و بهاران را باور کن !

 

+نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت9:44توسط سیاوش |
تقديم به :
دوستي مي گفت چرا همه مطالب را تقديم مي كني به باران به همين منظور اين مطلب را تقديم مي كنم به باران، همراه جاده و سيمرغ

بیا اینجا بنشین کنار من. وقتی تمام تو می شود منِ من. وقتی روزها را دست می کشیم و هیچ گردی روی خاطره لحظه هامان ننشسته. تو بگو سالی گذشت ! من می گویم همین دیروز ! نه همین لحظه پیش، همین لحظه.  می دانی به چه می مانیم. نشسته ایم پشت در پشت و تکیه کرده ایم به آرامی به یکدیگر. نگاهمان دور است و این فاصله را حس نمی کنیم مگر دمی که تکیه گاه هم نباشیم. که حضورت برود از احساس تیره پشت من، آنوقت من واژگون شده ام. نشده ام که؟ پس هستی و تکیه کرده ام به تو. بگو روبروی من پنجره ایست رو به دیوار! می گویم باشد. بگو روبروی تو هزار در تو در تو ست، باشد. بگو نشسته ایم رو به تاریکی و کسی نیست که شمعی روشن کند! باشد ... باشد. عین نوری شمع را چه حاجت وقتی هستی می بینمت، می بینی ام و همین کافی است.

گفتی لحظه ای با تو بودن را به دنیا نمی دهم.

گفتم: همه دنیا اینجاست.

گفتی هستی وقتی برای حس تو یک بوسه فاصله است

گفتم سرخ شده همه چیز

گفتی داغم، داغ بودن تو. تمام بیا

گفتم تمام منی

...
می بینی کلام با ماست. وقتی می ایستم روبروی تو و از حرکت دوار الکترونها حرف می زنم. وقتی بارها را برمی دارم و می گذارم. وقتی پیوند ها تشکیل می شود و ساختار نو می شود. وقتی دلم می گیرد از شکست پیوند ها! تو بگو گرماگیر. می گویم: نیست توان آن که بگسلم! کلاس از هم می پاشد و من سیر می کنم در آسمان، روی ورق هایی که قانونها را نوشته اند. مبهم و بی معنی! از میان تیله ها می روم تا لبه طاقی پنجره و کوه می آید مقابلم کوه بیستون.

می دانی اینجا که هستم. باید میان هر کلامم یکبار ذکر فرهاد بگیرم تا قانونها را دوباره معنی کنند و هر بار عشق بماند و تو. باید تار عنکبوتهای ذهن خاک گرفته شان را بتکانم هر بار بی هیچ قانونی تا تجربه کنند عاشقی را هر بار که بیستون می آید تا دم گلوی خشک من. هر بار که نگاه می کنم به تو، وقتی می آیی روبروی من می نشینی، خط می کشم روی همه آموخته هاشان.

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت11:56توسط سیاوش |